|
داستان کوتاه و آموزنده و اس ام اس باحال
هر چی میخوای هست اگر هم نبود بگو بزارم جوک اس ام اس، داستان کوتاه ،مطالب جالب
| ||
|
1- هرگز تسلیم نشو و کوتاه نیا! مگر اینکه همسرت بپذیرد اشتباه کرده است.
2- به هر کسی به جز همسرت توجه و زمان کافی اختصاص بده.
3- اگر همسرت چیزهایی می گوید که ناراحت می شوی، با گفتن «زده به سرت؟!» او را طرد کن.
4- اشتباهاتش را به یاد داشته باش تا هر زمان با هم جروبحث و دعوا می کنید، از اشتباهاتش علیه خودش استفاده کنی.
5- هر وقت می توانی، از کاه کوه بساز.
6- چند و چون زندگی را بر مبنای خواست و سلیقه خودت تنظیم کن.
اگر قرار باشد مسیر زندگی بر مبنای خواست و نظر خودت نباشد، پس بهتر است هیچ کاری صورت نگیرد و پیش نرود.
7- یادت نرود که او را جلوی دیگران مسخره کنی.
8- وقتی همسرت مشغول حرف زدن است، میان حرفش بپر و حرفش را قطع کن.
9- هرگز او را نبخش و خطاهایش را فراموش نکن.
10- تلاش های همسرت برای حل مشکلات را بی اهمیت جلوه بده.
11- برای هر موضوع کوچکی عصبانی شو، اما وقتی همسرت عصبانی می شود،
او را به زیادی حساس بودن و بی ثباتی متهم کن.
12- با او جوری رفتار کن انگار عقلش نمی رسد.
13- همسرت را مسوول مشکلات یا کم کاری های فرزندان بدان.
14- مسوولیت هیچ چیزی را به گردن نگیر.
15- هر زمان هر مشکلی بروز می کند، انگشت اتهام را به سوی همسرت نشانه بگیر.
16- هر زمان همسرت می خواهد تو را خوشحال کند، از او ایراد بگیر.
17- به هیچ وجه اشتباهات خودت را نپذیر، طفره برو و وانمود کن چنین حرف یا عملی از تو سر نزده است.
18- قول بده اما هیچ وقت به آن پایبند نباش.
19- هر زمان وقتش بود به او بگو: «من که به تو گفته بودم...»
20- لازم نیست در هیچ زمینه ای تغییر کنی؛ اگر قرار باشد کسی تغییر کند، همسرت است نه تو.
21- اگر همسرت برای رفع مشکلات پیشنهاد می دهد نزد روان شناس بروید،
به او بگو: «من مشکلی ندارم! اگر تو مشکل داری، خودت برو.»
22- همسرت را با دیگران مقایسه کن.
23- همسرت را مسوول شکست و ناکامی خودت بدان.
24- به نیازهای مهم همسرت بی توجه باش.
25- اگر در رابطه جنسی تان مشکلی وجود دارد، همسرت را مقصر بدان.
26- هرگز برای رابطه جنسی پیشقدم نشو.
27- اغلب دیر به خانه بیا؛ لازم نیست بابت دیرکردن توضیح بدهی.
28- لازم نیست اختلاف های میان خودتان را برطرف کنی، بگذار روی هم جمع شوند.
29- خودت را از همسر و خانواده اش بهتر بدان.
30- هیچ وقت از همسرت و کارهایش تعریف و تمجید نکن.
31- زمانی که با همسرت هستی اخم کن، بی حوصله باش، کناره گیری کن. اما وقتی با دوستانت هستی شاد باش.
32- سعی کن خواسته هایت را با داد و فریاد مطرح کنی و توقع داشته باش همسرت به آنها توجه کند.
33- هر هدیه ای را که همسرت به تو می دهد، بی ارزش و بی اهمیت جلو بده.
34- در هر دعوایی، هر طور شده باید برنده شوی یا در نهایت حق با تو باشد.
35- هرگز جویای نظر و توصیه همسرت نباش.
36- خواسته های خودخواهانه داشته باش، انتقاد کن، تهدید کن، خشمگین شو و قضاوت کن.
37- هیچ وقت احساسات خود را ابراز نکن و پذیرای احساسات همسرت نباش.
38- در کارهای مربوط به خانه و تربیت بچه ها همکاری و مشارکت نکن، اما از عملکرد همسرت ایراد بگیر.
39- در همسرت احساس عدم امنیت به وجود بیاور.
40- لازم نیست به همسرت محبت کنی و به او بگویی دوستت دارم. او خودش باید بفهمد.
41- دروغ بگو اما خودت را صادق نشان بده.
42- هیچ فرصتی برای گفت و گو اختصاص نده و اگر همسرت می خواهد درباره موضوعی صحبت کند،
بگو: «کار دارم» یا «حالا حوصله ندارم.»
43- فقط زمانی همسرت را نوازش کن که بخواهی رابطه جنسی برقرار کنی.
44- همسرت را از هیچ یک از کارهایی که انجام می دهی، باخبر نکن.
45- در هر فرصتی از ظاهر همسرت ایراد بگیر.
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 20:44 ] [ محمد ]
يه كشتي داشت رو دريا ميرفت، ناخداي كشتي يهو از دور يه كشتي دزداي درياي رو ديد. سريع به خدمهاش گفت: براي نبرد آماده بشين، ضمنا اون پيراهن قرمز من رو هم بيارين. خلاصه پيراهنه رو تنش كرد و درگيري شروع شد و دزداي دريايي شكست خوردن! كشتي همينطوري راهشو ادامه ميداد كه دوباره رسيدن به يه سري دزد دريايي ديگه! باز دوباره ناخدا گفت واسه جنگ آماده بشينو اون پيراهن قرمز منم بيارين تنم كنم!! خلاصه، زدن دخل اين يكي دزدا رو هم آوردن و باز به راهشون ادامه دادن. يكي از ملوانا كه كنجكاو شده بود از ناخدا پرسيد: ناخدا، چرا هر دفعه كه جنگ ميشه پيراهن قرمزتو ميپوشي؟ ناخدا ميگه: خوب براي اينكه توي نبرد وقتي زخمي ميشم، پيراهن قرمزم نميذاره خدمه زخماي منو خونريزيمو ببينن در نتيجه روحيهشون حفظ ميشه و جنگ رو ميبريم. خلاصه، همينطوري كه داشتن ميرفتن، يهو 10 تا كشتي خيلي بزرگ دزداي دريايي رو كه كلي توپ و تفنگ و موشك و تير كمون و اكليل سرنج و از اين چيزا داشتن ميبينن. ناخداهه كه ميبينه اين دفعه كار يه كم مشكله، داد ميزنه: خدمه سريع براي نبرد آماده بشين ضمنا پيراهن قرمز منو با شلوار قهوهايم بيارين!! [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 8:54 ] [ رضا ]
این سوتی مربوط میشه به مادر
یکی از رفیقامون که 70 سالی رو داشت اون زمان ( سلامت و 120 ساله باشه
)
* * * * * * * * * * * *
*
*
* * * * * * * * * * * *
*
* * * * * * * * * * * *
*
* * * * * * * * * * * *
*
* * * * * * * * * * * *
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 18:11 ] [ محمد ]
اگر دخترها
جاهایی برن که نمیرن......مثلا اگر دخترها هم برن سربازی چی میشه؟ .... به نظر من که این کار توی مملکت مانشدنی هست ... آخه جنبه و ظرفیت می خواد که این چیزها رو ما عمرا نداریم .... حالا فرض کن که بشه: ۱) قضیه فرار از سربازی به کل منتفی میشه و همه (پسرها) می خوان برن سربازی ... حتی اونهایی هم که قبلا رفتن می خوان دوباره برن!! ۲) غذای پادگان ها نسبت به گذشته خیلی بهتر میشه ( دخترها می خوان هنرهاشون را نشون بدن) ۳) هیچ کس دیگه دنبال معافیت نمیره حتی کور کچل ها هم می خوان بیان سربازی!!! ۴) اضافه خدمت برداشته میشه ... کارایی که قبلا باعث اضافه خدمت می شده حالا باعث کاهش خدمت میشه ۵) ازدواج دانشجویی و لاو ترکوندن توی دانشگاه کم میشه و ازدواج در پادگان و عشق من هم سنگر من مد میشه! ۶) فرهنگ عمومی پادگان افزایش پیدا می کنه .... دیگه سربازها فحش رکیک به هم نمیدن از شوخی های شهرستانی(!!) هم خبری نیست ۷) حمام و دست شویی های پادگان ها بالاخره روی بهداشت رو هم می بینن ۸) دیگه رژه ها در پادگان درست انجام میشه .... چون دخترها را میذارن صف اول ۹)خاموشی از ۹ شب به ۱۲.۵ - ۱ شب میرسه ۱۰) خدمت سربازی از ۲سال به ۶ ماه کاهش پیدا می کنه ... اگه خواستی میتونی اصلا نری ... چون تا ۱۵ سال بعدش سرباز نمی خوان از بس داوطلب هست ۱۱) بعد از ۶ ماه که از سربازی بر می گردی اندازه ۶ سال خاطره داری!!!
[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:6 ] [ محمد ]
مامانم در طول شبانه روز فقط یکبار بهم میگه مهندس اونم آخره شباست که صِدام میزنه مهندس بیا آشغالا رو بزار دَم در !!! ساعت 5 دارم از خونه میرم بیرون میگم 11 میام . آموزش سريع تفاهم در زندگي مشترك ما که هرجایی دهَنمـــون سرویس میشه میگن امتحان الهیــه !! دقت کردین همیشه خنده دار ترین موضوعات زمانی به مغزت میرسه که وسط مراسم ختم هستی؟ همیشه فکر میکنم یه چیزی تو یخچال هست و من ازش بی خبرم !!! قدیما مراسم خواستگاری برای این بود خونواده ها دختر پسر رو بهم نشون بدن مادر شوهر ها میگن : عروس مثل لیمو شیرینه اولش شیرینه ،آخرش تلخه ! از96 ماهی شما 55 تا غرق شد چند تا ماهی دارید؟ این آدمایی که سه صفحه بهشون اس ام اس میدی یارو A: پراید خریدم یارو میره بهشت یارو اومده کامنت گذاشته " استفاده از فیلتر شکن حرام است " شماها همه دقت کردین اگه اسمت میرزا پشمک الدین گل کلمیان هم باشه [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:38 ] [ رضا ]
مزدا ۳۲۳ قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور
ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت . این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان ، به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از ی...ک پیراهن بلند تر بود . شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :” بفرمایید؟” . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : ” خوشحال میشم تا جایی برسونمتون”. دختر جوان گفت : ” صادقیه میرما”. پسر جوان بی درنگ سرش را............. ادامشو برو تو ادامه مطلب ببین نظر هم یادت نره ها!!!!!!!!!!! ادامه مطلب [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 23:51 ] [ محمد ]
"یه یادی کنیم از پدربزگامون. اگه در قید حیات هستن که بریم پاشونو ببوسیم. اگه هم دیگه بینمون نیستن براشون فاتحه بفرستیم..." پیرمردی بود که با پسر، عروس و نوه اش در خانه ای زندگی میکرد. چشمهای پیرمرد ضعیف شده بود و خوب نمی دید. گوشهایش ضعیف شده بود و خوب نمی شنید، زانوهایش هم موقع راه رفتن می لرزید. وقتی سر میز غذا می نشست از ضعف و پیری قاشق در دستش میلرزید و غذا روی میز میریخت. حتی وقتی که لقمه در دهانش میگذاشت غذا از گوشه دهانش بیرون میریخت و منظره زشتی بوجود می آورد. هر بار پسر و عروسش با دیدن غذا خوردن او حالشان بد میشد. تا اینکه روزی تصمیم گرفتند پدربزرگ درگوشه ای پشت اجاق بنشیند و آنجا غذایش را بخورد. از آن روز غذای پیرمرد را در یک کاسه کوچک و گلی میریختند. غذای او آنقدر کم بود که هیچ وقت سیر نمیشد. در نتیجه وقتی که غذایش تمام میشد با حسرت به میز نگاه میکرد و چشمهایش از اشک پر میشد. روزی لرزش دست پیرمرد به حدی بود که کاسه از دستش افتاد و شکست. عروس جوان ناراحت شد و حرفهای زشتی به او زد؛ ولی پیرمرد چیزی نگفت و فقط آه کشید. بعد برای پیرمرد یک کاسه چوبی بیارزش خریدند.پیرمرد شکایتی نکرد و هرروز توی آن غذا می خورد . روزها آمدند و رفتند. تا اینکه روزی زن و شوهر نشسته بودند و با هم حرف می زدند، پسر کوچولوی چند تکه تخته روی زمین گذاشته بود و سعی می کرد آنها را به هم وصل کند.پدر پرسید:«چکار میکنی پسرم؟» پسر جواب داد:«می خواهم یک کاسه چوبی درست کنم تا وقتی که تو و مادر پیر شدید؛ غذای شما را توی آن بریزم و جلویتان بگذارم.» زن و مرد به هم نگاه کردند و ناگهان بغزشان ترکید. به این وسیله آنها به خود آمدند و روز بعد، پدر بزرگ پیر را سر میز آوردند تا همه با هم غذا بخورند. از آن روز به بعد، اگر دست پیرمرد می لرزید و غذا را می ریخت، کسی به او حرفی نمی زد. [ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 20:41 ] [ ساناز ]
یکی از دوستان :چند روز پیش داشتم با دوستم که ازدواج کرده و دو تا بچه هم داره صحبت میکردم و تبریک عید میگفتم و در آخر هم گفتم از طرف من خانم گلتو ببوس و به بچه هات هم سلام برسون. تو دانشگاه آزاد لاهیجان بودیم سر کلاس یه خانومی خیلی ورجه وورجه میکرد استاد بهش گفت خانوم چه خبرتونه؟ دختره گفت استاد به خدا تقصیر ما نیست، آقای فلانی داره مارو بالا پایین میکنه! توضیح: اسم پسره یادم نیست پسره با پاهاش داشت صندلی دختر رو تکون میداد غیر عمدی اعتراف میکنم دوران بچگیم هروقت یه فیلم خارجی میدیدم (اون موقع نمیدونستم دوبله چیه) بعد اینکه تموم میشد میرفتم ساعتها تمرین میکردم که ببینم چجوری میشه دهنتو وا کنی حرف بزنی ولی صدات چند ثانیه بعد بیاد یا چجوری میشه جمله رو بگیو دهنت رو ببندی ولی صدات همچنان تا چند ثانیه ادامه داشته باشه خلاصه پدر فککمو در میاوردم تا اینکه بعد از مدتی به این فکر افتادم که ایرانیا موهاشونو بیرون نمیزازنکه پس اینا چجوری فیلم بازی میکنن چرا پلیس نمیگیرتشون ؟؟؟ و سرانجام پس از روزها تفکر به این نتیجه رسیدم که اونا ایرانیای مقیم خارجن مخصوص رفتن اونجا فیلم بازی کنن بفرستن واسه ما :))))) سال 86 زمستون خیلی برف اومده بود و پیست اسکی آبعلی حسابی شلوغ بود . من و چند تا از دوستام از صبح زود رفته بودیم واسه اسکی ولی اینقدر پیست شلوغ بود که کلی طول می کشید بیایم پائین و دوباره با تل اسکی برگردیم . این بود که تصمیم گرفتیم برای خنده هم که شده سوار این تیوپ بزرگا بشیم و جواد بازی در بیاریم ولی باهاش سُر نخوریم . دو تا تیوپ گرفتیم و چند تایی نشستیم رو ش واسه خنده ... یه پسری هم نامردی نکرد محکم ما رو هُل داد و یکدفعه شتاب گرفتیم و مثل موشک اومدیم پائین دوستم سالومه اینقدر خندید که یکدفعه تو خودش شاشید و حالا خنده دار تر اینکه چنان بخاری ازش بلند می شد که نمی تونستیم بگیم خیسیش مال برف بازی هست اقا پارسال با یه دختری رفیق شدم . مرض داشتم بهش الکی گفتم اسمم آرشه امروز توی ماشین نشسته بودم و منتظر دوستم بودم.هی ماشینا کنارم نگه می داشتن یا تیکه مینداختن یا اینکه می خواستن شماره بدن، منم سعی می کردم اونطرفو نگاه کنم تا بی خیال شن برن... یکی از دوستام یه فیلم بهم معرفی کردو گفت حتما ببینمش چون خیلی قشنگه منم تنبلیم میومد که برم دنبالش تا اینکه خودش واسم آوردش...جمعه بود و تو خونه بودیم یاد فیلمه افتادم گفتم بابا حوصله داری فیلم ببینیم گفت آره...خلاصه رفتم فیلمو آوردم و نشستیم به تماشا...20 دقیقه از فیلم گذشته بود بابام گفت مهدیس چایی بریز...( آشپزخونه ما طوریه که رو به رو تلویزیونه و به راحتی میشه تلویزیون رو از آشپز خانه دید)..خلاصه من رفتم چایی بریزم..چایی رو ریختمو رفتم بزارم تو سینی که دیدم صدای آخ و اوخ زنه بازیگر فیلم میاد....نگا کردم دیدم بـــعله..( زیاد معلوم نبود ولی از حرکت کمر مرده و ناله های زنه معلوم بود )....نفسم بالا نمیومد..تنها کاری که کردم سرمو کردم تو یخچال و داد میزدم پس این قندون کجاست..!!! بعد گوش کردم دیدم انگار صحنش عوض شده ..رفتم قندون و گزاشتم تو سینی و بردم تو هال....بابام چپ چپ نگام کردو گفت مطمئنا قندون تو یخچال نبود....لازم به ذکر نیست که من تا 2 روز پیش بابام آفتابی نمیشدمنقل قول از دوستم : میگه رفتیم جشن عروسی یکی از رفیقام که تو یه ویلا با یه حیاط گنده برگزار کرده بودن ...تو حیاطم بزن بکوب میکردن که یهو بارون شدیدی گرفت یه رفیق دیگه منم ساق دوش بود که مسته مست بود هیچی حالیش نبود اینقد خورده بود ... همه مهمونا وقتی دیدن بارون گرفت رفتن داخل ویلا ولی هر چی دنبال ساق دوش میگشتیم میدیدیم نیست رفتیم بیرون تو حیاط , دیدیم زیر بارون داره به گلا با شیلنگ آب میده :| [ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 18:0 ] [ محمد ]
رفته بودم ایران و چون
پاسپورتم ایرانی نبود ترسیدم بهم گیر بدن تو فرودگاه برای همین تصمیم
گرفتم بهشون بگم فارسی بلد نیستم و فقط انگلیسی حرف بزنم که نگن پاست
کجاست...منم شال و کشیدم جلو و عین خواهران بسیجی رفتم جلو ،یه برادر
ریش و سبیل دار پاسپورتم و گرفت و ازم پرسید چرا اومدی ایران؟منم گفتم:
to visit family and friends,and going to mashad مشهدش گفتم که بدونه
چقدر سر به راهم و دختر خوبی هستم کلاس دوم دبیرستان بودیم، مدرسه مون توی یه خیابون معروف تهران بود، که اون موقع خیلیا میرفتن دور دور. خلاصه ما گاهی کل اون خیابون رو موقع برگشتن به خونه با یکی از دوستام پیاده میرفتیم واسه خنده و شیطونی و مثلاً یکی می اومد یه چیزی میگفت و ماهم یه تیکه ای می انداختیم بهش و ... یه روز ظهر داشتیم برمیگشتیم یه پرشیا افتاد دنبالمون، سه تا پسر توش نشسته بودن و انصافاً قیافه شون هم بدک نبود، من و دوستم کلی مسخره بازی در آوردیم و خلاصه اینا رو یه 300 متری کشوندیم. توی همین گیر و دار یهو یه موسو(اون موقع تازه اومده بود و خیلی ماشین خفنی حساب میشد) سرعتشو کم کرد و یکم پا به پای ما اومد و جلوتر برامون نگه داشت، وقتی رسیدیم یه اقای میانسالی پشتش نشسته بود، یهو نمیدونم چی شد جو گرفت منو بلافاصله، گفتم: « مرتیکه پیر فکر کردی به خاطر ماشینت خر میشیم؟!!، باز اون پسر پرشیایا جیگر بودن ...!!! »و بعد برگشتم دوستمو نگاه کنم، دیدم بیچاره داره سبز و سرخ میشه... نگو طرف دایی دوستم بود و شناخته بود، خواسته ما رو برسونه، لازمه بگم دیگه دوستم مجبور شد رابطشو با من قطع کنه؟ :| :D چند روز پیش صبح با ماشین رفتم دانشگاه. کلاسام که تموم شد خواستم برگردم خونه رفتم سوار تاکسی های ون شدم! همون اولای مسیر یهو یادم اومد عجب سوتی دادم، خیلی ریلکس به راننده گفتم آقا نگه دار. راننده چپ چپ نگام کرد و گفت واسه چی؟ منم خیلی ریلکس جواب دادم "من خودم ماشین دارم!" جاتون خالی کل ون از خنده رفت رو هوا. منم بعد از دادن کرایه پیاده شدم و سوت زنان برگشتم طرف پارکینگ دانشگاه...
امروز چندتا از پسرای
کلاسمو برده بودم جشنواره مسابقه قرآن داشتند؛
پیش دانشگاهی بودیم یه
دبیر داشتیم به اسم آقای قمصری. الان واسم یه مسیج داد نیگا کردم دیدم نوشته: "امروز دو نفر آدرس و شماره تلفن تو رو خواستن که بیان پیشت,منم دادم" انقد عصبانی شدم که بقیه مسیجشو خونده و نخونده reply کردم: زن عمو جان من که گفتم نمیخوام ازدواج کنم؛چرا هرکی از راه رسید هی بعنوان خواستگار راهیش میکنی خونه ما؟ بعدشم با داد و فریاد گوشیمو دادم به مامانم که اونم مسیجو بخونه؛ دیدم مامانم هاج و واج هی یه نیگا به من میکنه یه نیگا به گوشیم و از خنده ریسه میره؛ گرفتم دیدم بقیه مسیج اینجور نوشته:" یکیشون خوشبختی بود, یکیشون موفقیت؛سال دیگه میان سراغت" !!! حالا موندم فردا با چه رویی برم خونه عموم؟ [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 13:57 ] [ محمد ]
سلام دوستان و بازدید کنندگان عزیز بلاخره اموزشی تموم شد. تو این چند وقت که نبودم کمی بی نظمی تو وبلاگ پیش اومده که درست میشه .اولا که من با متنهایی که باعث هیلتر شدن وبلاگ یا بی محتوا مشکل دارم و پاک میشن و ربطی به نویسندش نداره دوما ساناز مسعود و رضا تو وبلاگ برای من یکی هستن و ربطی به رایطه خارج از نت نداره. موفق و پیروز باشید "محمد"
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 23:48 ] [ محمد ]
واسه بازی پرسپولیس و فولاد رفته بودم استادیوم ، اخرای بازی بود که یکی از دوربینهای صدا سیما زوم کرده بود روی من بیچاره و داشت زنده ، تصویرم رو پخش میکرد!! برچسبها: طنز, جک, داستان کوتاه, داستان باحال, داستان خنده دار [ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 14:21 ] [ رضا ]
با مامانو عموم اینا داشتیم در مورد ازدواج و مرد خوبو معیارای دخترا و این حرفا بحث میکردیم.... مامانم گفت این ازدواج مثل توالت میمونه ما که رفتیم توش میخوایم هر جور شده بیایم بیرون شماها هل میدید درو که برید تو...به خدا تو این ازدواج هیچی نیست راحت دارید زندگیتونو میکنید بشینید سر جاتون.... این وسط عموم صداشو انداخته تو گلوش میگه ببین مهشید جون من که خوب خوبه مردام اینم دیگه بقیه رو فک کن چی هستن.... چپ چپ نگاش کردم گفتم اعتماد به نفست تو حلقم عمو.... یه هو در کمال ناباوری بهم گفت مهشید جون میدونی که اعتماد به نفس مرد کجاشه و به چیشه....:| *************************************** یکی از فامیلون تعریف میکرد: یه دوست و همکار داشتیم تو دفترمون هر وقت دور هم بودیم اینو میفرستادیم بره بستنی بگیره اینم از اونجایی که علاقه وافری به بستنی لیوانی داشت همیشه لیوانی میگرفت همیشه هم وقتی برمیگشت همه غرغر که اای بابا این یارو چرا واسه بستنیاش قاشق نمیزاره و این حرفا.ازین جریانات 5-6 ماه گذشت یه بار وسیله میخواستم رفتم سر کشوش دیدم 50-60تا قاشق بستنی توشه(ازونایی که پوستش کاغذیه) گفتم:... اینا چیه تو میزت؟!:| گفت:این یارو بستنی فروشه هر دفعه میرم پول خرد نداره چسب زخم میده گذاشتم اونجا یه وقت لازم میشه!! ما :| :))))))))))) *************************************** يكي از دوستاي داييم بعد چندين سالي از يه شهر ديگه اومده بود واسه شام دعوتش كرده بوديم دايي گفت:اين آدم حسابيه جلغوزه بازي درنيارينا.. ماهم همه گفتيم باشه سرشام دايي داشت همچين دولوپ دولوپ دولوپ دولوپ ميخورد هرچي هم بهش اشاره و چشمك ميكنيم انگار نه انگار.. دوستش به دايي گفت:محسن حالا كه همه چي اينترنتي شده تو فيس بوك، ميل داري دايي كه همچين داشت دولوپ دولوپ ميخورد گفت: فيس بوكو كه آره دارم ولي اگه ميل نداشتم كه اينجوري مثل گاو نميخوردم ما همه:o :o :o :o :o :0 دوستش اينجوري :o منظورم ايميله *************************************** چند ساله پیش با خانواده رفتیم خونه یکی از عمه هایه ناتنیم چون ناتنی بود ما زیاد نمیدیدیمشون واسه همین چهرش درست یادم نبود وقتی رفتیم کلی ادم نشسته بودن یه خانومی که شباهته خیلی زیادی با عمم داشت اومد جلو واسه خوشامد گویی شانسه بده من اولین نفرم اومد سمته من منم به هوایه اینکه عممه دستمو بردم جلو همینکه بهم دست داد صورتمو بوردم جلو چنتا ماچه ابدار کردم صدایه بوس ها انقد بلند بود که توجه همه به ما جلب شد یه اقاهم که شوهره این خانوم بود پشته سره این خانوم واستاده بود که با دیدنه این صحنه لوپاش گل انداخته بود! برایه چند ثانیه سکوت همه جارو فرا گرفته بود که یهو عمم از اشپزخونه اومد بیرون تا دیدمش تازه فهمیدم چیکار کردم صدایه خندیه فامیل خونرو پر کرده بود داشتم از خجالت میمردم. اون خانومم دختره یکی دیگه از عمه هایه ناتنیم بود! *************************************** اقا چارشنبه سوری امسال با داداشم و بابای ضد حالمون(مثلا میخواست مواظب ما باشه)رفته بودیم محل اتیش بازی .این داداش ما چشمش به 4 تا دختر خرده بود .جو گیر شده بود در حد تیم ملی هی خرکی از رو اتیش میپرید .که ناگهان پاش لیز خورد با کون افتاد رو هیزمای اتیش و شلوارش اتیش گرفت!!تا اینجا مشکلی نیس ولی یهو بابام وارد عمل شدو به زور میخاست شلوار داداشمو بکشه پایین!!! حالا داداشم بکش بالا .بابام بکش پایین ...که یهو بابام عصبانی شده میگه بکش پایین پدسگ کره خر(اخه کدوم بابایی شلوار بچشو به زور میکشه پایین) هیچی به زور شلوار داداشمو کشیده پایین داداشمم با کون لخت جلو این همه دختر پسر هم محله ایمون دویده سمت ماشین سوار شد.منم تا قهقه ی این بچه محلای عوضیمونو دیدم سریع پریدم تو ماشین.فعلا از خجالت 2 روز خونه بابا بزرگمون مخفی شدیم. رفیقم مسیج زده خاک بر سر داداشت با اون...کوچیکش. اینم شانس ماس.واسمون دعا کنید*************************************** بچه بودم مامانم با بابام دعواش شده بود ... منم گیر داده بودم به مامانم که من پول می خوام یادم نیست واسه چی پول می خواستم مامانمم با عصبانیت گفت برو از بابات بگیر ... منم رفتم به بابام گفتم بابام یه سکه گذاشت کف دستم رفتم تو حیاط به مامانم گفتم مامان همین بسه ؟مامانم نگاهی به سکه کردو گفت:"همینو داااااااااااد؟برو بزنش تو سرش..." منم رفتم کنار نرده های ایوون بابام تو ایون نشسته بود سکه رو پرت کردم سمت بابام و خورد تو سر بابام...اونروز دل بابام شکست...6 ماه بعدش پدرم رو از دست دادم و هیچوقت فرصت نشد بزرگ شم و بفهمم چیکار کردم تا بتونم کاری کنم دلشو به دست بیارم... اعتراف می کنم تا اسم بابام میاد من یاد این کارم میافتم و گریه می کنم :( [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 15:59 ] [ مسافر شب ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||