گاف بزرگ
چند ماه پيش تهران رفته
بودم عروسى پسر عمم خيلى باحال و خيلى جذاب بود!
پسر دخترا يه سالن بودن بزرگترا يه سالن ديگه خلاصه منم خركيف كه كلى
دختر اونجاست و مخ ميزنم!!!
اينا گير دادن كه برقص اگه نرقصى دلخور ميشيم ديگه داماد(پسرعمم) اومد
گير داد منم پاشدم يساعتى رقصيدم!
همه حال كرده بودن بامن!
آقا من يدفه از دهنم پريد گفتم تكنو بلدم بزنم!!!
اينا ديگه گير دادن ول كن هم نبودن كه آخه! منم هى خودمو فوش ميدادم و
سعى ميكردم برم بيرون گم و گور شم!
هرجا ميرفتم يكيشون منو ميديد و ميگرفت!!
رسيد نوبت تكنو زدن چند نفر رفتن و زدن بعد پسر عمم وسطو خالى كرد و
منو انداخت وسط!
حالا فرض كنيد صد تا دختر پسر دورو برتن دارن نگات ميكنن منتظر توان!
توام هيچى بلد نيستى و دارى سكته ميكنى!
ديدم فايده نداره شروع كردم رقص پا و حركتاي عجيب كه خودمم شاخ دراورده
بودم! همه دست زدن سوت كشيدن داد ميزدن اسممو يه جوى گرفته بود منوها!
ديدم دخترا دارن نگام ميكنن جو گرفت يدفه يه پشتك زدم و همه جا سياه شد
و ديگه هيچى نفهميدم !!!
بعداز چند ساعت چشامو باز كردم صبح شده بود ديدم تو بيمارستانم سرمو
بستن خيلى هم درد ميكنه! تازه فهميده بودم چيشده:-D
چندنفر هم از بچه هاى عروسى اومده بودن عيادت نيش همه باز و خندان
ديگه طاقت نياوردن غش كردن از خنده!!!
يعنى يه همچين شخصيت جوى و موجى دارم من!!:-)
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
دوستم
تعريف ميكرد
كتاب دوست خواهرش پيش خواهرش جامونده بود اين رفيق ما هم فضول، رفته
سروقت كتاب
تعريف ميكرد هر جند صفحه كه ميرفتي جلو، دختره نوشته بود:
خدايا امروز امتحان دارم كمكم كن خوب بشم و ...
بعد زير همون ميديدي نوشته:
خدايا اصلا ازت توقع نداشتم چرا كمكم نكردي!
يعني واقعا آدم اينا رو ميبينه به خودش اميدوار ميشه!!!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
یکی از بچه ها روایت
میکرد:
رفته بودم سربازی، روز اول نشوندنمون رو زمین...
جناب سروان داد زد : کی اینجا لیسانس ریاضی داره؟!!
منم با ذوق و شوق دستمو بردم بالا گفتم : من جناب!!!
گفت : پاشو اینا رو بشمار!!
:|
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
مرغ
نداشتيم وبه سوپر محله مون سفارش دادم و گفتم سه تا سينه پوست كنده
ميخوام و چهار تا رون بعد هر چي صبر كردم شاگردش نيومد تحويلم بده
يكبار ديگه زنگ زدم گفت ببخشيد الان ميارم براتون بازم صبر كردم ولي
نزديك ظهر بود وعصباني بودم از بدقولي شون بازم زنگ زدم و گفتم آقا پس
سفارشم چي شد و ايشون هم خيلي دستپاچه گفت خانم بخدا رون و سينه هاتون
آماده ..... بعد متوجه شد چي گفته و يك سكوت سنگيني برقرار شد O_oمنم
كه ديگه نميدونستم چه جوري مكالمه روجمع و جور كنم گفتم باشه باشه فقط
سريعتر بياريدشون!!!
فكر ميكنم مرغا از خنده زنده شدن و مجبور شد يه بار ديگه بكشدشون ...
پشت دستتمو داغ كردم ديگه به اين خاك برسرا نزديك ظهر سفارش ندم :/
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
دیشب دراز کشیده بودم رو شکم بالشمم زیر دستم بود اس ام اس بازی میکردم پسر خالم در حال دویدن از رو پشتم رد شد گفتم اوخ مگه مریضی ... گفت مگه چی شده ...... نوه خالم که 6 سالشه گفت بابایی از روش رد شدی ببین چجوری خوابیده اونجاش داخون شد بابایی مثل اون دفه که مامانی شوخی کرد زد اونجات غش کردی !!!!!!!!!!!کن :ی پسر خالم :D خالم :O زن پسر خالم :)
سلام من(محمد) و مسعود(مسافر شب) هر دوتامون 26 ساله و از بچگی تا حالا همیشه با هم بودیم, که یه روز تصمیم به ساختن این وبلاگ گرفتیم تا برای شما مطالب جالب اس ام اس خفن عاشقانه سر کاری و... و داستان کوتاه اموزنده و جوک و هر چی که فکرش کنید بزاریم امیدوارم خوشتون بیاد و با نظراتتون مارو خوشحال کنید موفق و پیروز باشید.