دنیای فانتزی من 4
بعد از سی سال به عنوان یه اسطوره پاشم برم دانشگاه، وقتی از ماشین پیاده میشم یه نگاه خسته
بندازم به ورودی دانشگاه و یه تراول پنجاهی ول بدم تو صورت راننده تاکسی و با بغضی تو گلو بگم: بقیه
شم واسه خودت...
یاروهم پیاده شه قفل فرمونو تو صورتم خورد کنه بگه: مرتیکه بزززززز..... کرایه 120 هزار تومنه (انصافا حق
داره... حواسم نبود سی سال دیگه همه چی گرون میشه)
در هر حال دارم میام تو، که دم در حراست "ســـیّد" بهم گیر میده و میگه: کارت یا پرینتتو نشون بده. منم
بگم: سیّد... منم.... رضــــااااا... پرینت ندارم اینقدر به من گیر نده!!
بعد که دارم میام وارد محوطه بشم همه دانشجوها یک صدا داد بزن: عطر گل محمدی، به دانشگاه خوش
اومدی. من رو هم بگیرن رو دستاشون و ببرن تا دم تریبون، منم از پشت تریبون سخنرانیمو شروع کنم
( این یه تیکه رو خواهشا با ریتم "عمو سبزی فروش" بخونید.)
- آهای دانشجو ها !
- بـــــــــلــــــه-
آهای دانشجو ها !
- بـــــــــلــــــه
- واحداتون پاسه؟
- بـــــــــلــــــه
- مخاطبتون خاصه؟
- بـــــــــلــــــه
آخرشم بگم بچه ها... درس بخونید. هیچی مثل درس خوندن آدمتون نمیکنه !!!
بعد یکی از دانشجوها بگه: زر نزن اسکل.. تو خودت سی سال پیش 17واحد ورمیداشتی 7 تا رو هم
پاس نمی کردی، هرروز اینجا بودی. یهو همه قاطی کنن بیان منو زیر مشت و لگد لـِـــه (لح) کنن تا صدای
اورانگوتان تو چرخ گوشت بدم و تن لشمو ببرن سمت افق و محو شم !
.
.
.
.
دوست عزیزی به نام عباس جوون سوال کردن: سی سال دیگه، ســـیّد پیر نشده؟ سوال خوبیه، اگه متن
رو با دقت خونده باشین میبینین که یه لرزش عجیبی تو صدای سیّد موج میزنه
دوست دیگری پرسیدن: سی سال دیگه هنوز با تاکسی میری اینور و اونور؟ در پاسخ باید بگم به شما
ربطی نداره، من سی سال دیگه قراره به یه مشکل مالی بخورم ماشینمو بفروشم، دیـــگه سوال
شخصی نپرسید.

سلام من(محمد) و مسعود(مسافر شب) هر دوتامون 26 ساله و از بچگی تا حالا همیشه با هم بودیم, که یه روز تصمیم به ساختن این وبلاگ گرفتیم تا برای شما مطالب جالب اس ام اس خفن عاشقانه سر کاری و... و داستان کوتاه اموزنده و جوک و هر چی که فکرش کنید بزاریم امیدوارم خوشتون بیاد و با نظراتتون مارو خوشحال کنید موفق و پیروز باشید.